پیام مدیریت سایت

به وب سایت "مرکزخدمات مشاوره مهرآوران "خوش آمدید.
از اینکه از وب سایت ما دیدن می کنید سپاسگذاریم.
هدف از ایجاد این وب سایت معرفی خدمات، مشاورین و اطلاع رسانی در مورد همایش ها و سمینارهای این مرکز می باشد.

- Y.M

منوی کاربری



   عضویت   فراموشی رمز

نظرسنجی

نظر شما درمورد وب سایت مرکز چیست؟

عالی
خوب
متوسط
ضعیف

تقویم مطالب

<    «  اسفند 1396  »    >
شیدسچپج
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
26272829 

عضویت در خبرنامه




سخن روز

" " آدمیزاد پیر می شود و دو چیز از او جوان می شود : حرص مال و حرص عمر . حضرت محمد (ص )" ******* ********** ************* ********** "میانه روی در خرج یک نیمه معیشت است ،دوستی با مردم یک نیمه عقل و خوب پرسیدن یک نیمه دانش.حضرت محمد (ص)" "
image 1 image 2 image 3 image 1 image 2
شما اینجا هستید: صفحه نخست » مقالات مفید » پسر پادشاه و زبان سگها

پسر پادشاه و زبان سگها

مقالات مفید | در تاریخ 11 دي 1389 | 0 دیدگاه | 1629 بازدید | اشتراک گذاری

 

 center]پسر پادشاه و زبان سگها[/center]

 

 

پسر پادشاه و زبان سگها    (در بیان فرا گرفتن علم)

 

 

قصه ای برای همه جستجوگران

ترجمه : رضایی پور

 

در زمانی نه چندان دور و نزدیک ، پادشاهی بود که تنها یک پسر داشت،وپسر را هم خیلی دوست داشت
و وقتش رسیده بود که درس بخواند و علم اندوزی کند وجانشین مناسبی برای پادشاهی آن سرزمین بشه! برای همین:
 پادشاه تصمیم گرفت که او را به یک مدرسه خوب در یک کشور دیگر بفرستد .کشوری که به کشور علم معروف بود !
پسر پادشاه به آن کشور رفت و مشغول تحصیل علم شد.
سالهای سال گذشت و پسر پادشاه که حالا جوانی برومند شده بود برگشت و مورد اسقبال پادشاه و بزرگان آن کشور قرار گرفت .همه منتظر بودند که او از درس و علمی که یاد گرفته بود تعریف کند.
پادشاه پرسید: "خوب پسرم! سالهای سال ازما دور بودی و حالا برگشتی ،بگو ببینم چه چیزهایی یاد گرفتی" ؟
پسر گفت: "پدر جان من زبان سگها را یاد گرفتم ،من می توانم زبان آنها را بفهمم و به زبان سگها حرف بزنم ! یعنی مثل آنها پارس کنم ."
پادشاه پرسید:" چی ! چه گفتی ؟ بعد از این همه سال چشم انتظاری وامیدواری،  رفتی زبان سگها رو یاد گرفتی ! تو دیگه پسر من نیستی و جانشین من نخواهی بود و از قصر من هم برو بیرون ! دیگه نمی خواهم تو رو ببینم !"
پسر پادشاه غمگین و ناراحت  از قصر خارج شد و به سمت شرق به راه افتاد .تمام روز را راه رفت و شب هنگام خسته ودرمانده به قلعه ای با دیوارهای بلند رسید. در قلعه را محکم کوبید ،کوبید و کوبید !
قلعه بان پیر از بالاترین برج قلعه بلند گفت :" که هستی وچه می خواهی ؟ اینجا یک قلعه متروکه است و خیلی خطرناک ! "
جوان گفت : " لطفا" در را باز کنید. خسته و درمانده ام ، گرسنه و تشنه ام به من کمک کنید !"
قلعه بان گفت: " پسر جان خیلی خطرناکه ! اگر بیایی تو یه لقمه سگهای هار اینجا میشی . پاره پاره میشی .زیر زمین تعدادی سگ وحشی هست که تا حالا ادم های زیادی را خوردند و نمی خواهم تو هم یکی از آنها باشی ! "
جوان گفت :" خواهش می کنم در را باز کنید . نگران من نباشید .سگها به من کاری ندارند ! من با سگها حرف میزنم "
قلعه بان پیر پس از اسرار زیاد جوان در قلعه را باز کرد و جوان وارد قلعه شد و جوان یکباره به سمت زیر زمین و سگها رفت و بعد از قدری پارس سگها متوقف شد و جوان صحیح و سالم  بالا آمد و قلعه بان با تعجب به او نگاه میکرد
جوان با فریاد گفت: " درزیرزمین گنج بزرگی هست و سگ ها نگهبان گنج بودند ! با آنها حرف زدم ! ما حالا ما مالک این گنج هستیم.
قلعه بان پیر باور نمی کرد و به جوان گفت :" اگر راست میگویی قدری از گنج را بالا بیار!"
جوان به زیر زمین رفت و با مقدار زیادی طلا و جواهر بالا آمد ، قلعه بان باور کرد و پایین آمد .
از آن پس دیگر خبری از سگهای وحشی نشد و قلعه هم به شهری بزرگ شد که مثل و مانندی نداشت.
قلعه بان و جوان هم سالهای سال همچون پادشاهان زندگی کردند و از زندگی لذت می بردند.